گندم خانوم
 
Saturday، December 26، 2009
جوانه جدید
برای بار دوم در زندگی ام دارم رویش یک جوانه رو در وجودم احساس می کنم. حس زیبایی دارم که هیچ کلمه ای برای توصیفش پیدا نمی کنم.
می خوام از لحظه لحظه اش لذت ببرم. نمی خوام تا چند ماه به آینده اون و خودم و خودمون فکر کنم ،فقط الان و این لحظه رو دارم و تلاشی که می تونم برای زیباتر کردن لحظات این روزهام داشته باشم.

بابای بچه هم همکاری خوبی داره و کمک هاش واقعا عالی هستن.

امیدوارم که خدا این یکی رو برای ما بخواد و بدون مشکل به دنیا بیاد.
Wednesday، December 16، 2009
فکر نمی کردم یه روز با مادرشوهرم " حنا دختری در مزرعه" رو بشینم ببینم.
Sunday، November 15، 2009
گذر عمر
اینقدر ننوشتم که به روز کردن اینجا برام سخت و سنگین شده.
دو هفته ای خونه نبودم. رفته بودم خونه مامان و دانیال هم رفته بود تایلند و چین. حالا هم یک هفته است که برگشتم و بدجور سرما خورده ام.
این روزها به فکر کارهای جدیدی هستم که تا به حال بهشون فکر نکردم. حس می کنم دارم پیر می شم و هنوز خیلی کارها و چیزها مونده تا تجربه شون کنم.
هنوز بیکارم و از این که ارتباطم با بیرون از خونه خیلی کم شده ناراضی هستم. کلا به فکر تغییراتم.
..........
اکران اول محاکمه در خیابان رو با وجود سرماخوردگی از دست ندادیم و باز هم از دیالوگ های کیمیایی لذت بردیم. سینمای پردیس ملت هم خوب و شیک و دلنشین بود. توصیه می کنم برای دیدن فیلم بهش سر بزنید.

تا بعد
Saturday، October 17، 2009
هر روز چند خط می نویسم و بعد بدون پابلیش می گذارمش و می رم ولی فکر کنم امروز از لاک ام بیرون بیام :)
دلم می خواد از کلیدر بگم که توصیفاتش در حد بهترین فیلم ها است و چند صفحه خوندنش هر روزم رو زیبا می کنه. ولی نمی دونم از چه توصیفی می تونم برای کلیدر استفاده کنم که دولت آبادی به کار نبرده باشه.
در نوشته های پابلیش نشده ام به بازی تراویان هم اشاره کردم که فوق العاده جالب و مهیج هست و ساخت یک دهکده و تبدیل آن به یک تمدن رو می شه تجربه کرد. لشکرکشی و تجارت و ... با دهکده های دیگه که صاحبان واقعی دارن تجربه جدید و زیبایی است.
موضوع دیگه بر هم خوردن نامزدی برادرم هست که دلیل اصلی اش به عقیده من بچه گانه فکر کردن و عمل کردن هر دوشون بود.
در آخر هم می خوام بگم که هر روز بیشتر از روز قبل زندگی و خونه ام رو دوست دارم هر روز برای فردا نقشه می کشم که چه کار کنم که تازگی زندگی مشترکمون حفظ بشه و یادمون باشه چقدر سختی کشیدیم تا به اینجا رسیدیم.
هر روز مدتی رو صرف دیدن واقعی یا مجازی مدل های پرده و کابینت و لوستر می کنم و در حال پس انداز برای تهیه هزینه بهترین نوع از اونها هستم.
امیدوارم به فردا و متشکرم از خدا

پ.ن: نوشته قبلی رو به خاطر کامنت خصوصی یکی از دوستان حذف کردم. پسورد هالواسکان رو فراموش کردم و مجبور شدم صورت مسئله رو پاک کنم!
Wednesday، September 16، 2009
هایپر استار 1
از در که بیرون می ایم به خودم می گم: خوراک امروز وبلاگم جور شد. به صف عریض و طویل ماشین های پارک شده و ترافیک طول مسیر که نگاه بندازی می شه از این موضوع حتی یک گزارش اجتماعی خوب درآورد، چون هایپر استار پدیده جدیدی برای تهران و ایران محسوب می شه و امکانات این فروشگاه، نوع برخورد و طرز خرید کردن مردم باب جدیدی رو باز کرده.


اول آدرسش رو بگم: بلوار فردوس به سمت غرب، خیابان بهار جنوبی. در واقع ترافیک سنگین و موج جمعیتی که در حال رفت و برگشت هستن از بالای پل روگذر اتوبان نیمه ساز آسیا معلوم هست و به خوبی نبود تابلوی راهنما رو جبران می کنه. البته این اتوبان محل بسیار مناسبی برای پارک ماشین ها شده. این رو هم بگم که فروشگاه پارکینگ رایگان،شیک و بسیار بزرگی داره ولی جوابگوی مشتریان فراوان اش نیست.

ماشین رو جای دوری نسبت به در ورودی پارک کردیم. توی مسیر رسیدن به فروشگاه از دیدن چیزهایی که مردم خریده بودن کلی تعجب کردیم. یکی دو نفر نون دستش بود یک خانواده هم یک کیسه سیب زمینی خریده بودن که برق می زد و تر تمیز بود. اکثر مردمی هم که وارد و خارج می شدن تیپ زده بودن انگار که مهمونی می رن.

علامت سوالی که برام ایجاد شد هجوم جمعیت چند صد نفری به فروشگاهی بود که حتی یک تبلیغ در هیچ رسانه ای نداشت و بدون سایت اینترنتی و تنها با تبلیغ مستقیم مردم موفق به جذب مخاطب شده. اینجا بود که ایمان آوردم به این جمله که" بهترین و موفق ترین تبلیغ، تبلیغ چهره به چهره است."

از در اصلی که وارد شدیم تعدادی مغازه افتتاح نشده از برندهای معروف دیدیم مثل آدیداس و آرمانی و...

..........

ادامه دارد

پ.ن: ساعت برای سفر واقعا دیر شده. مجبورم دو بخشی و بدون ویرایش این پست رو بگذارم. یک هفته ای کرمانشاه هستم.